الهی...

قایقی کاغذی میسازم و به آب می اندازم میخواهم سوار بر زورق کاغذی ام به سوی تو بیایم ازراه رودی که از چشمه ی چشمان من به دریای دل تو میریزد
سایه روشن بیقراری جان لرزانم
در برابر سکوت نگاهت را بنگر
بنگر حس با تو بودن و شکستن در سکوتت را
سکوتی که این بار به معنای رضا نیست
و بــوی فـــراق میدهــــد...
ساده سکوت میکنی ساده میگذری
از تمام لحظه هایم ساده عبور میکنی
در برابر فریاد های چشمان ترم
چه بخوانم از صدای تیشه زدنهای سکوتت
بشنو نه آه مرا بلکه صدای تیشه ات بر سینه ام
کدام تیشه ی فرهاد زخمه ی سکوت شیرین بود
که اینگونه تیشه ی سکوتت را بر جانم بسته ای
مگر زنجیر مجنون را بر پای دلم ندیده ای
مگر نشنیده ای صدای رسوایی ام را
بشکن روزه ی سکوتت را تا بار دگر به دامنت در افتم
وباز هم در قمار عشق صید نگاهت شوم
دلنوشته ای از دوست خوش ذوقمون آقا جلال از سنندج

خیلی حالم بده امشب ...

من و شب و بغض و آه و اشک و حسرت
من و تنهایی و درد و غم و عشق و نفرت
من و یه دنیا خاطره و درد دلهای بی صدا
من و باز پناهگاه تنهاییه این دل بی پناه.....
sh

من آن ستاره ی نامرئی ام که دیده نشد
صدای گریه ی تنهایی اش شنیده نشد
من آن شهابِ شرار آشنای شعله ورم
که جز برای زمین خوردن آفریده نشد
من آن فروغِ فریبای آسمان گردم
که با تمام درخشندگی سپیده نشد
من آن نجابت درگیر در شبستانم
.
که تار وسوسه بر قامتش تنیده نشد
نجابتی که در آن لحظه های دست و ترنج
حریرِ عصمتِ پیراهنش دریده نشد
من از تبار همان شاعرم که سروِ قدش
به استجابت دریوزگی خمیده نشد
همان کبوتر بی اعتنا به مصلحتم
که با دسیسه ی صیاد هم خریده نشد
رفیق من ! همه تقدیم مهربانی تو
اگرچه حجم غزل های من قصیده نشد







